تبليغاتX
داستان ها و عبرت ها
لقمان حكيم در توصيه به فرزندش اظهار نمود:
فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زيرا هر قدر انسان در راه تحصيل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضايت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت :
- معناى كلام شما چيست ؟ دوست دارم براى آن مثال يا عمل و يا گفتارى را به من نشان دهى .
لقمان از خواست با هم بيرون بروند بدين منظور از منزل همراه درازگوشى خارج شدند. پدر سوار شد و پسر پياده دنبالش به راه افتاد در مسير با عده اى برخورد نمودند. بين خود گفتند: اين مرد كم عاطفه را ببين كه خود سوار شده و بچه خويش را پياده از پى خود مى برد. چه روش زشتى است ! لقمان به فرزند گفت :
- سخن اينان را شنيدى . سوار بودن من و پياده بودن تو را بد دانستند؟
گفت : بلى !
- پس فرزندم ! تو سوار شو و من پياده به دنبالت راه مى روم پسر سوار شد و پدر پياده حركت كرد باز با گروهى ديگر برخورد نمودند آنان نيز گفتند: اين چه پدر بد و آن هم چه پسر بى ادبى است اما بدى پدر بدين جهت است كه فرزند را خوب تربيت نكرده لذا او سوار است و پدر پياده به دنبالش راه مى رود در صورتى كه بهتر اين بود كه پدر سوار مى شد تا احترامش محفوظ باشد اما اينكه پسر بى ادب است به خاطر اينكه وى عاق بر پدر شده است از اين رو هر دو در رفتار خود بد كرده اند
لقمان گفت : سخن اينها را نيز شنيدى ؟
گفت : بلى !
لقمان فرمود:
- اكنون هر دو سوار شويم هر دو سوار شدند در اين حال گروهى ديگر از مردم رسيدند آنان با خود گفتند: در دل اين دو آثار رحمت نيست هر دو سوار بر اين حيوان شده اند و از سنگينى وزنشان پشت حيوان مى شكند اگر يكى سواره و ديگرى پياده مى رفت ، بهتر بود. لقمان به فرزند خود فرمود: شنيدى ؟
فرزند عرض كرد: بلى !
لقمان گفت : حالا حيوان را بى بار مى بريم و خودمان پياده راه مى رويم مركب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پياده رفتند باز مردم آنان را به خاطر اينكه از حيوان استفاده نمى كنند سرزنش كردند.
در اين هنگام لقمان به فرزندش گفت :
- آيا براى انسان به طور كامل راهى جهت جلب رضاى مردم وجود دارد؟ بنابراين اميدت را از رضاى مردم قطع كن و در انديشه تحصيل رضاى خداوند باش ؛ زيرا كه اين كار آسانى بوده و سعادت دنيا و آخرت در همين است
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 11:14 قبل از ظهر |
در بنى اسرائيل مرد نيكوكارى بود كه مانند خود همسر نيكوكار داشت مرد نيكوكار شبى در خواب ديد كسى به او گفت : خداى متعال عمر تو را فلان مقدار كرده كه نيمى از آن در ناز و نعمت و نيم ديگر آن در سختى و فشار خواهد گذشت اكنون بسته به ميل توست كه كدام را اول و كدام را آخر قرار دهى .
مرد نيكوكار گفت : من شريك زندگى دارم كه بايد با وى مشورت كنم . چون صبح شد به همسرش گفت : شب گذشته در خواب به من گفتند نيمى از عمر تو در وسعت و نعمت و نيم ديگر آن در سختى و تنگدستى خواهد گذشت اكنون بگو من كدام را مقدم بدارم ؟
زن گفت : همان ناز و نعمت را در نيمه اول عمرت انتخاب كن .
مرد گفت : پذيرفتم
بدين ترتيب مرد نصف اول عمرش را براى وسعت روزى انتخاب كرد. به دنبال آن دنيا از هر طرف بر او روى آورد ولى هر گاه نعمتى بر او مى رسيد همسرش مى گفت از اين اموال به خويشان خود و نيازمندان كمك كن و به همسايگان و برادرانت بده و بدين گونه هر گاه نعمتى به او مى رسيد از نيازمندان دستگيرى نموده و به آنان يارى مى رساند و شكر نعمت را بجاى مى آورد تا اينكه نصف اول عمر ايشان در وسعت و نمعت گذشت و چون نصف دوم فرا رسيد بار ديگر در خواب به او گفتند:
خداوند متعال به خاطر قدردانى از اعمال و رفتار تو كه در اين مدت انجام دادى همه عمر تو را در ناز و نعمت قرار داد و فرمود:
- تا پايان عمرت در آسايش و نعمت زندگى كن
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 11:13 قبل از ظهر |
سه نفر از بنى اسرائيل با هم به مسافرت رفتند. در ضمن سير و سفر در غارى به عبادت خدا پرداختند. ناگهان سنگ بزرگى از قله كوه فرود آمد و بر در غار افتاد و دهانه غار گرفته شد. بيرون آمدنشان ديگر ممكن نبود. طورى كه مرگ خود را حتمى مى دانستند پس از گفتگو و چاره انديشى زياد به يكديگر گفتند: به خدا قسم ! از اين مرحله خطر نجات پيدا نمى كنيم ، مگر اينكه از روى راستى و درستى با خدا سخن بگوييم بياييد هر كدام از ما عملى را كه فقط براى رضاى خدا انجام داده ايم به خدا عرضه كنيم تا خداوند ما را از گرفتارى نجات بدهد.
يكى از آنان گفت : خدايا! تو خود مى دانى كه من عاشق زنى شدم كه داراى جمال و زيبايى بود و در راه جلب رضاى او مال زيادى خرج كردم . تا اينكه به او دست يافتم و چون با او خلوت كردم و خود را براى آميزش آماده نمودم ناگاه در آن حال به ياد آتش جهنم افتادم از برابر آن زن برخاسته بيرون رفتم خدايا! اگر اين كار من به خاطر ترس از تو بوده و مورد رضايت تو واقع شده اين سنگ را از جلوى در غار بردار در اين وقت سنگ كمى كنار رفت به طورى كه روشنايى را ديدند.
دومى گفت : خدايا! تو خود آگاهى كه من عده اى را اجير كردم كه برايم كار كند و قرار بود هنگامى كه كار تمام شد به هر يك از آنان مبلغ نيم درهم بدهم چون كار خود را انجام دادند من مزد هر يك از آنها را دادم ولى يكى از ايشان از گرفتن نيم درهم خوددارى كرده و اظهار داشت : اجرت من بيشتر از اين مقدار است ؛ زيرا من به اندازه دو نفر كار كرده ام به خدا قسم ! اين پول را قبول نمى كنم و در نتيجه مزدش را نگرفته رفت و من با آن نيم درهم بذر خريده در زمينى كاشتم خداوند هم بركت داد و حاصل زياد برداشتم پس از مدتى همان اجير پيش من آمده و مزد خود را مطالبه نمود من به جاى نيم درهم هيجده هزار درهم (اصل سرمايه و سود آن ) به او دادم خداوندا! اگر اين كار را من تنها به خاطر ترس از تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن در اين هنگام سنگ تكان خورد كمى كنار رفت به طورى كه در اثر روشنايى همديگر را مى ديدند ولى نمى توانستند بيرون بيايند.
سومى گفت : خدايا! تو خود مى دانى كه من پدر و مادرى داشتم كه هر شب شير برايشان مى آوردم تا بنوشند يك شب دير به خانه آمدم و ديدم به خواب رفته اند خواستم ظرف شير را كنارشان گذاشته و بروم ترسيدم جانورى در آن شير بيفتد خواستم بيدارشان كنم ترسيدم ناراحت شوند بدين جهت بالاى سر آنها نشستم تا بيدار شدند بار خدايا! اگر من اين كار را به خاطر جلب رضاى تو انجام داده ام اين سنگ را از سر راه ما دور كن ناگهان سنگ حركت كرد و شكاف بزرگى به وجود آمد و توانستند از آن غار بيرون آمده و نجات پيدا كنند
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 11:11 قبل از ظهر |
مردى با خانواده خود سوار بر كشتى شد و به دريا سفر نمود. كشتى در وسط دريا در هم شكست جز همسر آن مرد تمام سرنشينان كشتى غرق شدند زن روى تخته پاره كشتى نشست و امواج ملايم دريا آن تخته را حركت داد تا به ساحل جزيره اى رساند زن در ساحل پياده شد و بعد از پيمودن ناگهان خود را بالاى سر جوانى ديد اتفاقا آن جوان راهزنى بود كه از هيچ گناهى ترس و واهمه نداشت .
جوان ناگاه ديد كه بالاى سرش زنى ايستاده سرش را بلند كرد. رو به زن كرد و گفت : تو جنى يا انسان ؟
زن پاسخ داد: از بنى آدمم !
مرد بى حيا بدون آنكه سخنى بگويد افكار خلافى در سر گذراند و چون خواست اقدامى صورت دهد، زن را سخت پريشان و لرزان ديد
راهزن گفت : اين قدر پريشان و لرزانى ؟
زن با دست به سوى آسمان اشاره كرد و گفت : از او (خدا) مى ترسم .
مرد پرسيد: آيا تا بحال چنين كارى كرده اى ؟
زن پاسخ داد: به خدا سوگند نه !
ترس و اضطراب زن در دل مرد بى باك اثر گذاشت راهزن گفت :
- تو كه تاكنون چنين كارى را نكرده اى و اكنون نيز من تو را مجبور مى كنم ، اين گونه از خداى مى ترسى . به خدا قسم ! كه من از تو به اين ترس و واهمه از خدا سزاوارترم .
راهزن اين سخن را گفت و بدون آنكه كار خلافى انجام دهد برخاست و توبه كرد و به سوى خانه اش به راه افتاد همين طور كه در حال پشيمانى و اضطراب راه مى پيمود. ناگاه به راهبى مسيحى برخورد كرد و با يكديگر همراه و هم سفر شدند مقدارى از راه را با هم رفتند. هوا بسيار داغ و سوزان بود و آفتاب به شدت بر سر آن دو نفر مى تابيد. راهب گفت :
جوان ! دعا كن تا خدا سايه بانى از ابر براى ما بفرستد تا از حرارت خورشيد آسوده شويم .
جوان با شرمندگى گفت : من عمل نيكويى در پيشگاه خدا ندارم تا جراءت درخواست چيزى از او داشته باشم .
عابد گفت : پس من دعا مى كنم ، تو آمين بگو. جوان قبول كرد.
راهب دعا كرد و جوان آمين گفت : طولى نكشيد توده اى ابر آمد بالاى سرشان قرار گرفت و بر سر آن دو سايه انداخت هر دو زير سايه ابر مقدار زيادى راه رفتند تا بر سر دو راهى رسيدند و از يكديگر جدا شدند عابد به راهى رفت و جوان به راهى . راهب متوجه شد ابر بالاى سر جوان حركت مى كند. راهب او را مورد خطاب قرار داد و گفت : اكنون معلوم شد تو بهتر از من هستى . دعاى من به خاطر آمين مستجاب شده . اكنون بگو ببين چه كار نيكى انجام داده اى كه در نزد خدا ارزشمندتر از عبادت چندين ساله من است جوان داستان خود را با آن زن تفصيلا نقل كرد. راهب پس از آگاهى از مطلب گفت : خداوند گناهان گذشته ات را به خاطر آن ترس آمرزيده مواظب آينده باش و خويشتن را بار ديگر به گناه آلوده مساز
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 8:3 بعد از ظهر |
حضرت سليمان عليه السلام گنجشكى را ديد كه به ماده خود مى گويد:
- چرا از من اطاعت نمى كنى و خواسته هايم را به جا نمى آورى ؟ اگر بخواهى تمام قبه و بارگاه سليمان را با منقارم به دريا بيندازم توان آن را دارم !
سليمان از گفتار گنجشك خنديد و آنها را به نزد خود خواست و پرسيد:
چگونه مى توانى چنين كارى بزرگى را انجام دهى ؟
گنجشك پاسخ داد:
- نمى توانم اى رسول خدا! ولى مرد گاهى مى خواهد در مقابل همسرش به خود ببالد و خويشتن را بزرگ و قدرتمند نشان بدهد از اين گونه حرفها مى زند. گذشته از اينها عاشق را در گفتار و رفتارش نبايد ملامت كرد.
سليمان از گنجشك ماده پرسيد:
- چرا از همسرت اطاعت نمى كنى در صورتى كه او تو را دوست مى دارد؟
گنجشك ماده پاسخ داد:
- يا رسول الله ! او در محبت من راستگو نيست زيرا كه غير از من به ديگرى نيز مهر و محبت مى ورزد.
سخن گنجشك چنان در سليمان اثر بخشيد كه به گريه افتاد و سخت گريست . آن گاه چهل روز از مردم كناره گيرى نمود و پيوسته از خداوند مى خواست علاقه ديگران را از قلب او خارج نموده و محبتش را در دل او خالص گرداند
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 8:2 بعد از ظهر |
يكى از اصحاب بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله به نام ابوطلحه پسرى داشت كه بسيار مورد محبت او بود. اتفاقا سخت بيمار شد. مادر آن پسر همين كه احساس كرد نزديك است بچه از دنيا برود ابوطلحه را به بهانه اى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد. پس از اينكه ابوطلحه از منزل خارج شد طولى نكشيد كه بچه از دنيا رفت . امّ سليم مادر، جسد فرزندش ‍ را در جامه اى پيچيد و در گوشه اتاق گذاشت و به اعضاى خانواده سفارش ‍ كرد كه به ابوطلحه خبر مرگ بچه را نگويند سپس غذاى مطبوعى تهيه نمود و خود را با عطر و وسايل آرايش آراست و براى پذيرايى شوهرش آماده شد.
هنگامى كه ابوطلحه به خانه آمد پرسيد: حال فرزندم چگونه است ؟ زن گفت : استراحت كرده .
سپس ابوطلحه گفت : غذايى هست بخوريم ؟ امّ سليم فورى برخاست و غذا را آورد پس از صرف غذا خود را در اختيار ابوطلحه گذاشت و با وى همبستر شد. در اين حين به وى گفت : اى ابوطلحه ! اگر امانتى از كسى نزد ما باشد و آن را به صاحبش بازگردانيم ، ناراحت مى شوى ؟
ابوطلحه : سبحان الله ! چرا ناراحت باشم . وظيفه ما همين است .
زن : در اين صورت به تو مى گويم پسرت از طرف خدا نزد ما امانت بود كه امروز او امانت خود را باز گرفت .
ابوطلحه بدون تغيير حال گفت : اكنون من به صبر شكيبايى از تو كه مادر او بودى سزاوارترم . آن گاه ابوطلحه از جا حركت كرد و غسل نمود و دو ركعت نماز خواند. پس از آن محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و داستان همسرش را به عرض پيامبر صلى الله عليه و آله رساند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند در فرزند آينده تان به شما بركت دهد. سپس فرمود:
- سپاس خداى را كه در ميان امت من زنى همانند زن بردبار بنى اسرائيل قرار داد.
از حضرت سؤ ال شد شكيبايى آن زن چگونه بود؟
فرمود: در بنى اسرائيل زنى بود كه دو پسر داشت . شوهرش دستور داد براى مهمانان غذا تهيه كند غذا آماده شد و مهمانان آمدند بچه ها مشغول بازى بودند كه ناگهان هر دو به چاه افتادند زن نخواست آن مهمانى به هم بخورد و مهمانان ناراحت شوند جنازه بچه ها را از چاه بيرون آورد و در پارچه اى پيچيد و در كنار اتاق گذاشت پس از رفتن مهمانها خود را آرايش كرد و براى همسرش آماده شد پس از فراغت از بستر، مرد پرسيد: بچه ها كجايند؟ زن گفت : اتاق ديگرند.
مرد بچه ها را صدا زد ناگهان آن دو كودك زنده شده و به سوى پدر دويدند زن كه اين منظره را ديد گفت :
- سبحان الله ! به خدا سوگند اين دو كودك مرده بودند و خداوند به خاطر شكيبايى و صبر من آنها زنده كرد
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در یکشنبه 19 خرداد1387 و ساعت 7:59 بعد از ظهر |
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
يكى از مسلمانان همسايه نصرانى داشت . او همسايه خود را به اسلام دعوت كرد و از مزاياى اسلام آنقدر به نصرانى گفت كه سرانجام نصرانى اسلام را پذيرفت و مسلمان شد. سحرگاه به در خانه تازه مسلمان رفت و در زد.
تازه مسلمان پشت در آمد و پرسيد: چه كارى دارى ؟
مرد گفت : وقت نماز نزديك است . برخيز وضو بگير و لباسهايت را بپوش تا با هم به مسجد برويم و نماز بخوانيم .
تازه مسلمان وضو گرفت . جامه هايش را پوشيد و همراه او رفت و مشغول نماز شدند. پيش از نماز صبح هر چه مى توانستند نماز خواندند تا صبح شد. سپس نماز صبح را خواندند و آنجا ماندند تا هوا كاملا روشن شد و آفتاب سر زد.
تازه مسلمانان برخاست تا به خانه اش برود. مرد گفت :
- كجا مى روى ؟ روز كوتاه است و چيزى تا ظهر نمانده است . نماز ظهر را بخوانيم . تازه مسلمان را نگه داشت تا ظهر فرا رسيد و نماز ظهر را نيز خواندند. دوباره گفت :
- وقت نماز عصر نزديك است . نماز عصر را نيز بخوانيم .
او را نگه داشت تا نماز عصر را نيز خواندند. تازه مسلمان برخاست به منزلش برود. مرد گفت :
- از روز چيزى نمانده ، نزديك غروب آفتاب است . نماز مغرب را هم بخوانيم . او را نگه داشت تا آفتاب غروب كرد. نماز مغرب را با هم خواندند. باز تازه مسلمان خواست برود. مرد گفت :
- يك نماز بيش نمانده ، آن را نيز بخوانيم . او را نگه داشت . نماز عشاء را نيز خواندند. سپس از هم جدا شده ، هر كدام به خانه شان رفتند. وقتى كه هنگام سحر فرا رسيد. مسلمان قديمى باز در خانه تازه مسلمان رفت و گفت : من فلانى هستم .
تازه مسلمان پرسيد: چه كار دارى ؟
مرد از او خواست وضو بگيرد و لباسهايش را بپوشد و با او برود تا نماز بخوانند.
تازه مسلمان با حال ناراحتى گفت :
- برو من فقير و عيال دار هستم . بايد به كارهاى زندگى برسم . برو براى اين دين كسى را پيدا كن كه بيكارتر از من باشد.
امام صادق عليه السلام پس از نقل ماجرا مى فرمايد:
- او را در دينى (نصرانيت ) وارد كرد كه از آن بيرونش آورده بود!
(يعنى پس از آنكه او را مسلمان كرد او را به خاطر سختگيرى و تحميل بى جا همسايه خود را نصرانى نمود).
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 10:32 بعد از ظهر |
عبدالرحمن پسر سيابه مى گويد:
هنگمى كه پدرم از دنيا رفت ، يكى از دوستانش به در خانه ما آمد. پيش او رفتم . مرا تسليت داد و گفت :
- عبدالرحمن ! آيا پدرت چيزى از خود بجاى گذاشته ؟
گفتم : نه !
در اين وقت كيسه اى كه هزار درهم در آن بود به من داد و گفت :
- اين پول به عنوان امانت نزد تو باشد و آن را براى خود سرمايه اى قرار بده و سود آن را به مصرف احتياجات خود برسان ، اصل پول را به من برگردان .
من با خوشحالى نزد مادرم رفتم و جريان را به او خبر دادم . شب كه شد پيش يكى از دوستان پدرم رفتم . او برايم مقدارى قماش خريد و مغازه اى برايم تهيه كرد و من در آنجا به كسب و كار مشغول شدم و خداوند هم بركت داد و روزى زيادى نصيب من فرمود. تا اينكه موسم حج فرا رسيد. به دلم افتاد به زيارت خانه خدا بروم . اول نزد مادرم رفته و گفتم مايلم به حج بروم . مادرم گفت :
- اگر چنين تصميمى دارى ، پول فلانى را بده . سپس به مكه برو. من آن پول را آماده كردم و به آن مرد دادم . چنان خوشحال شد كه انگار پول راه به او بخشيده ام . چرا كه انتظار پرداخت آن را نداشت .
آن گاه به من گفت : شايد اين پول كم بود كه برگرداندى . اگر چنين است بيشتر به تو بدهم .
گفت : نه ! دلم مى خواهد به مكه بروم از اين رو مايل بودم اول امانت شما را به شما بازگردانم .
بعد از آن به مكه رفتم . پس از انجام اعمال حج به مدينه بازگشتم و به همراه عده اى خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم . چون من جوان و كم سن و سال بودم در آخر مجلس نشستم . هر يك از مردم سؤ الى مى كردند و حضرت جواب مى دادند. همين كه مجلس خلوت شد، نزديك رفتم . فرمود: كارى داشتى ؟
عرض كردم : فدايت شوم ! من عبدالرحمن پسر سيابه هستم .
فرمود: حال پدرت چگونه است ؟
عرض كردم : از دنيا رفت !
امام صادق عليه السلام خيلى افسرده شد و براى او طلب رحمت كرد و سپس فرمود: آيا از مال دنيا به جاى گذاشته است ؟
گفتم : نه ! چيزى از خود به جاى نگذاشته است .
فرمود: پس چگونه به حج رفتى ؟
من داستان رفيق پدرم و هزار درهم را كه من داده بودم به عرض حضرت رساندم . امام عليه السلام مهلت نداد سخنم را تمام كنم . در ميان سخنم پرسيد:
- هزار درهم پول آن مرد را چه كردى ؟
عرض كردم : به صاحبش رد كردم .
فرمود: آفرين ! كار خوبى كردى . آن گاه فرمود:
- مى خواهى تو را سفارش و نصيحتى كنم ؟
عرض كردم : آرى !
امام عليه السلام فرمود: ((عليك بصدق الحديث و اداء الامانة ...))
((همواره راستگو و امانتدار باش ...)) اگر به اين وصيت عمل كنى ، در اموال مردم شريك خواهى شد. در اين هنگام ميان انگشتان خود را جمع كرد و فرمود:
- اين چنين شريك آنها مى شوى .
عبدالرحمن مى گويد: من سفارش آن حضرت را مراعات نموده و عمل كردم . در نتيجه وضع ماليم خوب شد و بجايى رسيد كه در يك سال سيصد هزار درهم زكات پرداختم
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 10:31 بعد از ظهر |
در زمان حكومت موسى هادى (چهار خليفه بنى عباس ) مرد توانگرى در بغداد زندگى مى كرد. وى همسايه اى نسبتا فقيرى داشت كه هميشه به ثروت او حسد مى برد و براى اينكه به همسايه توانگرش آسيبى برساند از هيچ گونه تهمت نسبت به وى كوتاهى نمى كرد. ولى هر چه تلاش مى كرد به مقصد پليد خود نمى رسيد. روز به روز حسدش شعله ور گشته و خويشتن را در شكنجه سخت مى ديد. پس از آن كه از همه تلاش و كوشش نااميد شد. تصميم گرفت نقشه خطرناكى را پياده كند، لذا غلام كوچكى را خريد و تربيت كرد تا اينكه غلام جوانى نيرومند گشت . روزى به غلام گفت : فرزندم ! من تو را براى انجام كار مهمى خريده ام و به خاطر آن مساءله اين همه زحمتها را تحمل كرده ام و با چنان مهر و محبت تو را بزرگ نموده ام . در انجام آن كار چگونه خواهى بود؟ اى كاش مى دانستم آن گاه كه به تو دستور دادم ، هدفم را تاءمين مى كنى و مرا به مقصود مى رسانى يا نه ؟ غلام گفت : اى آقا! مگر بنده در مقابل دستور مولا و بخشنده اش چه مى توانم بكنم ؟ آقا! به خدا قسم اگر بدانم رضايت تو در اين است كه خود را به آتش بزنم و بسوزانم يا خود را در آب انداخته و غرق بسازم ، حتما اين كارها را انجام مى دهم ...
همسايه حسود از سخنان غلام سخت خوشحال گشت و او را در آغوش ‍ كشيد و چهره اش را بوسيد و گفت :
- اميدوارم كه لياقت انجام خواسته مرا داشته باشى و مرا به مقصودم برسانى .
غلام گفت : مولايم ! بر منت بگذار و مرا از مقصود خود آگاه ساز تا با تمام وجود در راه آن بكوشم . همسايه حسود گفت : هنوز وقت آن نرسيده . يك سال گذشت روزى او را خواست و گفت :
- غلام ! من تو را براى اين كار مى خواستم . همسايه ام خيلى ثروتمند شده و من از اين جريان فوق العاده ناراحتم ! مى خواهم او كشته شود.
غلام مانند يك ماءمور آماده گفت : اجازه بدهيد هم اكنون او را بكشم .
حسود اظهار داشت : نه ! اين طور نمى خواهم ؛ زيرا مى ترسم توانايى كشتن او را نداشته باشى و اگر هم او را بكشى ، مرا را قاتل دانسته ، مرا بجاى او بكشند و در نتيجه به هدفم نمى رسم . لكن نقشه اى كشيده ام و آن اين كه مرا در پشت بام او بكشى تا به اين وسيله او را دستگير نمايند و در عوض من او را قصاصش كنند. غلام گفت : اين چگونه كارى است ؟ شما با خودكشى مى خواهيد آرامش روح داشته باشيد. گذشته از اين شما از پدر مهربان نسبت به من مهربان تريد. مرد حسود در برابر سخنان غلام اظهار داشت اين حرفها را كنار بگذارد من تو را به خاطر همين عمل تربيت كرده ام . من از تو راضى نمى شوم مگر اينكه فرمانم را اطاعت كنى . هر چه غلام التماس كرد مولاى حسودش از اين فكر پليد صرف نظر كند فايده اى نداشت . در اثر اصرار زياد غلام را به انجام اين عمل حاضر نمود. سه هزار درهم نيز به او داد. و گفت : پس از پايان كار، اين پولها را بردار و به هر كجا كه مى خواهى برو. فرد حسود در شب آخر عمرش به غلام گفت :
- خودت را براى انجام كارى كه از تو خواسته ام آماده كنى . در اواخر شب بيدارت مى كنم . نزديك سپيده دم غلامش را بيدار كرد و چاقو را به او داد و با هم به پشت بام همسايه آمدند و در آنجا رو به قبله خوابيد و به غلام گفت : زود باش كار را تمام كن .
غلام ناچار كارد را بر حلقوم آقاى حسودش كشيد و سر او را از تن جدا نمود و در حالى كه وى در ميان خون دست و پا مى زد، غلام پايين آمده در رختخواب خود خوابيد.
فرداى آن شب خانواده مرد حسود به جستجويش پرداختند و نزديك غروب جسدش را آغشته به خون در پشت بام همسايه پيدا كردند! بزرگان محله را حاضر كردند. آنان نيز قضيه را مشاهده كردند. اين ماجرا به موسى هادى رسيد. خليفه ، همسايه توانگر را احضار كرد و هر چه از وى بازجويى نمود مرد ثروتمند اظهار بى اطلاعى كرد. خليفه دستور داد او را به زندان بردند. غلام هم از فرصت استفاده نموده و به اصفهان گريخت . اتفاقا يكى از بستگان توانگر زندانى در اصفهان متصدى پرداخت حقوق سپاه بود. غلام را ديد. چون از كشته شدن صاحب غلام آگاه بود قضيه را از وى پرسيد. غلام نيز ماجرا را بدون كم و زياد به او بازگو نمود. وى چند نفر را براى گفتار غلام شاهد گرفت . سپس او را پيش خليفه فرستاد. غلام در آنجا نيز تمام داستان را از اول تا به آخر بيان نمود. خليفه از اين موضوع بسيار تعجب كرد. دستور داد زندانى را آزاد كردند و غلام را نيز مرخص نمودند
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |
هشام كلبى از پدرش نقل كرده كه مى گفت :
من مدتى را در ميان بنى اود كه قبيله اى از بنى سعد هستند، زندگى نمودم . آنان به زن و فرزند خود دشنام دادن به على عليه السلام را مى آموختند. روزى مردى از آنها كه از طايفه عبدالله بن ادريس بود نزد حجاج بن يوسف آمد و سخنى گفت كه حجاج خيلى عصبانى شد و با تندى او را جواب داد. مرد گفت :
- حجاج ! با من چنين تندى نكن . زيرا هر فضيلتى كه قريش و قبيله بنى ثقيف از آن برخوردار باشد، در ما نيز شبيه آن هست .
حجاج : شما چه فضيلتى داريد؟
مرد: در ميان ما كسى نيست كه زبان به بدگويى عثمان بگشايد و هرگز در قبيله ما سخن بدى به او گفته نشده است .
حجاج : درست است ، اين يك فضيلت است .
مرد: در ميان ما هرگز خارجى ديده نشده است .
حجاج : اين هم فضيلت ديگرى است .
مرد: در جنگ همراه با على بن ابى طالب عليه السلام فقط يك نفر از ما شركت كرد و همين كار سبب شد وى از چشم ما بيفتد و گوشه گير شود و نزد ما هيچ گونه ارزش و ارجى نداشته باشد.
حجاج : اين هم فضيلتى است .
مرد: ميان ما رسم است هركس بخواهد زن بگيرد اول از زوجه خود سؤ ال مى كند آيا على عليه السلام را دوست دارد و از او به خوبى ياد مى كند؟ اگر گفت آرى ! با او ازدواج نمى كند.
حجاج : درست است . اين هم نوعى فضيلت است .
مرد: هيچ پسرى در قبيله ما به نام على ، حسن و حسين يافت نمى شود و هرگز دخترى را به اسم فاطمه نامگذارى نكرده ايم .
حجاج : اين هم فضيلتى است .
مرد: وقتى حسين به جانب عراق آمد، زنى از قبيله ما نذر كرد اگر او كشته شود، ده شتر قربانى كند. وقتى كه كشته شد به نذر خود عمل نمود.
حجاج : مورد قبول است .
مرد: مردى از قبيله ما را دعوت به بيزارى و لعن على عليه السلام نمودند. او گفت كه من از گفته هاى شما بيشتر انجام مى دهم : نه تنها از على بلكه از حسن و حسين نيز بيزارم و آنان را هم لعن مى كنم .
حجاج : درست است . اين هم فضيلت ديگرى است .
مرد: خليفه مسلمانان - عبدالملك - ما را بسيار احترام مى كرد، بطورى كه درباره ما مى گفت شما ياوران وفادار من هستيد.
حجاج : درست است ، اين هم امتياز ديگرى است .
مرد: در كوفه جذابيت و ملاحتى به اندازه جذابيت و ملاحت قبيله بنى اود وجود ندارد. حجاج در اين وقت خنديد و آتش غضب او فرو نشست . هشام كلبى نيز از قول پدرش نقل مى كند كه خداوند به خاطر كارهاى زشت قبيله بنى اود نعمت ملاحت و جذابيت را از آنان گرفت
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 5:45 بعد از ظهر |
روزى مالك اشتر از بازار كوفه مى گذشت . در حاليكه عمامه و پيراهنى از كرباس بر تن داشت . مردى بازارى بر در دكانش نشسته بود و عنوان اهانت ، زباله اى (كلوخ ) به طرف او پرتاب كرد.
مالك اشتر بدون اينكه به كردار زشت بازارى توجهى بكند و از خود واكنش ‍ نشان دهد، راه خود را پيش گرفت و رفت .
مالك مقدارى دور شده بود. يكى از رفقاى مرد بازارى كه مالك را مى شناخت به او گفت :
- آيا اين مرد را كه به او توهين كردى شناختى ؟
مرد بازارى گفت : نه ! نشناختم . مگر اين شخص كه بود؟
دوست بازارى پاسخ داد:
- او مالك اشتر از صحابه معروف اميرالمؤ منين بود.
همين كه بازارى فهميد شخص اهانت شده فرمانده و وزير جنگ سپاه على عليه السلام است ، از ترس و وحشت لرزه بر اندامش افتاد. با سرعت به دنبال مالك اشتر دويد تا از او عذرخواهى كند. مالك را ديد كه وارد مسجد شد و به نماز ايستاد. پس از آنكه نماز تمام شد خود را به پاى مالك انداخت و مرتب پاى آن بزرگوار را مى بوسيد.
مالك اشتر گفت : چرا چنين مى كنى ؟
بازارى گفت : از كار زشتى كه نسبت به تو انجام دادم ، معذرت مى خواهم و پوزش مى طلبم . اميدوارم مرا مورد لطف و مرحمت خود قرار داده از تقصيرم بگذرى .
مالك اشتر گفت : هرگز ترس و وحشت به خود راه مده ! به خدا سوگند من وارد مسجد نشدم مگر اينكه درباره رفتار زشت تو از خداوند طلب رحمت و آمرزش نموده و از خداوند بخواهم كه تو را به راه راست هدايت نمايد.
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 5:40 بعد از ظهر |
عثمان بن عفان (خليفه سوم ) به وسيله دو نفر از غلامان خود، دويست دينار براى اباذر فرستاد و گفت :
- اباذر بگوييد عثمان به شما سلام مى رساند و مى گويد اين دويست دينار را در مخارج مصرف نماييد.
غلامها سفارش عثمان را رساندند - ولى برخلاف انتظار كه درهم و دينار كليد هر مشكل است و شخصيتهاى بارز در برابر آن سر تسليم فرود آورده و زانوى ذلت به زمين مى زنند - اباذر اظهار بى رغبتى كرد و گفت : آيا به هر يك از مسلمانان اين مقدار داده شده ؟
غلامها گفتند: نه ! فقط براى شما از طرف خليفه عنايت شده است .
اباذر: من فردى از مسلمانان هستم . هر وقت به هر كدام از آنان اين مقدار رسيد، من هم قبول مى كنم و الا نه .
غلامها: عثمان مى گويد اين مبلغ مال شخصى خود من است . قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست ، هرگز آميخته به حرام نشده و پاك و حلال است .
اباذر گفت : ولكن من احتياج به چنين پولى ندارم و من فعلا بى نيازترين مردم هستم .
غلام ها: خداوند تو را رحمت كند ما در منزل تو چيزى از متاع دنيا نمى بينيم كه تو را بى نياز كند؟
اباذر: چرا! زير اين روكش كه مى بينيد، دو قرض نان جوين هست كه چند روزيست همين طور آنجا مانده اند و اين پول به چه درد من مى خورد. به خدا سوگند! كه نمى توانم اين درهم و دينار را بپذيرم . اگر زمانى كه به اين دو گرده نان قادر نباشم . خداوند آگاه است كه بيشتر از دو قرص در اختيار من نيست . پروردگار را سپاسگزارم كه مرا به خاطر محبت و ولايت اهل بيت پيغمبر خود على بن ابى طالب و اهل بيت او از هر چيزى بى نياز كرده و از رسول خدا چنين شنيدم و براى من پيرمرد زشت است دروغ بگويم . اين پولها را برگردانيد و به ايشان بگوييد من نيازى به آنچه در دست عثمان است ندارم ، تا روزى كه خداى خويش را ملاقات كنم و او را در پيشگاه پروردگار به دادخواهى گيرم . آرى ! خداوند بهترين قاضى است ميان من و عثمان بن عفان
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 5:36 بعد از ظهر |
روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحابش فرمود:
كدام يك از شما تمام عمرش را روزه مى دارد؟
سلمان فارسى عرض كرد: من ، يا رسول الله !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كدام يك از شما در تمام عمر شب زنده دار است ؟
سلمان : من ، يا رسول الله !
حضرت فرمود: كدام يك از شما هر شب قرآن را ختم مى كند؟
سلمان : من ، يا رسول الله !
در اين وقت يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خشمگين گشته و گفت :
يا رسول الله ! سلمان خود يك مرد عجم (ايرانى ) است و مى خواهد به ما طايفه قريش فخر بفروشد. شما فرمودى كدام از شما همه عمرش را روزه مى دارد. گفت من ، با اينكه بيشتر روزها را غذا مى خورد و فرمودى كدام از شما همه شبها بيدار است ؟ گفت من در صورتى كه بسيارى از شبها مى خوابد و فرمودى كدام از شما هر روز يك ختم قرآن مى خواند؟ گفت من ، و حال آنكه بيشتر روزها ساكت است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
خاموش باش اى فلانى ! تو كجا و لقمان حكيم كجا؟! از خود سلمان بپرس تا تو را آگاه سازد. در اين وقت مرد روى به سلمان كرد و گفت :
اى سلمان ! تو نگفتى همه روز را روزه مى دارى ؟
سلمان : بلى ! من گفتم .
مرد: در صورتى كه من ديده ام كه بيشتر روزها تو غذا مى خورى .
سلمان : چنين نيست كه تو گمان مى كنى . من در هر ماه سه روز روزه مى گيرم و خداوند متعال مى فرمايد:
((من جاء بالحسنة فله عشر اءمثالها)).
هر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر آن پاداش دارد.
علاوه ماه شعبان را تا رمضان روزه مى گيرم بدين ترتيب من مثل اينكه تمام عمرم را روزه مى دارم .
مرد: تو نگفتى تمام عمرم را شب زنده دارم ؟
سلمان : آرى ! من گفتم .
مرد: در حالى كه مى دانم بسيارى از شبها را در خوابى
سلمان : چنان نيست كه فكر مى كنى . من از دوستم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود:
هر كس با وضو بخوابد گويا همه شب را احياء كرده مشغول عبادت بوده است و من هميشه با وضو مى خوابم
مرد: آيا تو نگفتى هر روز همه قرآن را مى خوانى ؟
سلمان : آرى ! من گفتم .
مرد: در صورتى كه تو در بسيارى از روزها ساكت هستى ؟
سلمان : چنان نيست كه تو مى پندارى زيرا كه من از محبوبم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه به على عليه السلام فرمود:
اى على ! مثل تو در ميان امت من مثل سوره ((قل هو الله احد)) است هر كس آن را يك بار بخواند يك سوم قرآن را خوانده است و هر كس دو بار بخواند دو سوم قرآن را خوانده و هر كس سه بار بخواند همه قرآن را خوانده است
اى على ! هر كه تو را به زبانش دوست بدارد دو سوم ايمان را داراست و هر كس با زبان و دل دوست بدارد و با دستش ياريت كند ايمانش كامل است .
سوگند به خدايى كه مرا به حق فرستاده اگر همه اهل زمين تو را دوست مى داشتند چنانچه اهل آسمان تو را دوست دارند خداوند هيچ كس را به آتش جهنم عذاب نمى كرد و من هر روز سوره ((قل هو الله احد)) را سه بار مى خوانم .
آن گاه مرد معترض از جا برخاست و لب فرو بست . مانند اينكه سنگى به دهانش زده باشند.
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 5:3 بعد از ظهر |
بشر پسر سليمان كه از فرزندان ابو ايوب انصارى و يكى از شيعيان مخلص و همسايه امام على النقى و امام حسن عسكرى عليه السلام بود مى گويد: روزى كافور، خدمتگزار حضرت على النقى عليه السلام نزد من آمد و گفت : امام تو را به حضورش خواسته است چون خدمت حضرت رسيدم و در مقابلش نشستم ، فرمود:
اى بشر! تو از فرزندان انصار هستى . از همان دودمانى كه در مدينه به يارى پيغمبر خدا برخاستند و محبت ما اهلبيت هميشه در خاندان شما بوده است . بدين جهت شما مورد اطمينان ما مى باشيد. اكنون ماءموريت كاملا محرمانه اى را بر عهده تو مى گذارم كه فضيلت ويژه اى براى تو است و با انجام آن بر ديگر شيعيان امتيازى داشته باشى .
پس از آن حضرت نامه به خط و زبان رومى نوشت مهر كرد و به من داد و كيسه زرد رنگى كه دويست و بيست دينار سكه طلا در آن بود بيرون آورد سپس فرمود:
اين كيسه طلا را نيز بگير و به سوى بغداد حركت و صبح روز فلان ، در كنار پل فرات حاضر باش هنگامى كه قايقهاى حامل اسيران به آنجا رسيد، مى بينى گروهى از كنيزان را براى فروش آورده اند. عده اى از نمايندگان ارتش بنى عباس و تعداد كمى از جوانان عرب به قصد خريد در آنجا گرد آمده اند و هر كدام سعى دارد بهترينش را بخرد.
در اين موقع تو نيز شخصى به نام عمر بن زيد (برده فروش ) را مرتب زير نظر داشته باش . او كنيزى را براى فروش به مشتريان عرضه مى كند كه داراى نشانه هاى چنين و چنان است ؛ از جمله : دو لباس حرير پوشيده و به شدت از نامحرمان پرهيز مى كند. هرگز اجازه نمى دهد كسى به او نزديك شود يا چهره او را ببيند.
آن گاه صداى ناله او را از پس پرده مى شنوى كه به زبان رومى گويد: واى كه پرده عصمتم دريده شد و شخصيتم از بين رفت .
يكى از مشتريان به برده فروش خواهد گفت : من او را به سيصد دينار مى خرم زيرا عفت و حجابش مرا به خريد وى بيشتر علاقمند كرد. كنيز به او خواهد گفت : من به تو ميل و رغبت ندارم اگر چه در قيافه حضرت سليمان ظاهر شوى و داراى حشمت و سلطنت او باشى دلت بر اموالت بسوزد و بيهوده پول خود را خرج نكن !
برده فروش مى گويد، پس چه بايد كرد؟ تو كه با هيچ مشترى راضى نمى شوى ؟ من ناگزيرم تو را بفروشم .
كنيز اظهار مى كند چرا شتاب مى كنى ؟ بگذار خريدارى كه قلبم به وفا و صفاى او آرام گيرد و دل بخواه من باشد پيدا شود.
در اين وقت نزد برده فروش برو و به او بگو يكى از بزرگان نامه اى به خط و زبان رومى نوشته و در آن بزرگوارى ، سخاوت ، نجابت و ديگر اخلاق خويش را بيان داشته است . اكنون اين نامه را به كنيز بده تا بخواند و از خصوصيات و اخلاص نويسنده آن آگاه گردد. اگر مايل شد من از طرف نويسنده نامه وكالت دارم اين كنيز را براى ايشان بخرم .
بشر مى گويد: من از محضر امام خارج شدم و به سوى بغداد حركت كردم و همه دستورات امام را انجام دادم .
وقتى نامه در اختيار كنيز قرار گرفت نامه را خواند و از خوشحالى به شدت گريست . روى به عمر بن زيد برده فروش كرد و گفت :
بايد مرا به صاحب اين نامه بفروشى من به او علاقمندم . قسم به خدا! اگر مرا به او نفروشى خودكشى مى كنم و تو مسؤ ول هلاكت جان من خواهى بود. اين قضيه سبب شد تا من در قيمت آن بسيار گفتگو كنم و سرانجام به همان مبلغى كه مولايم (امام ) به من داده بود به توافق رسيديم . من پولها را به او دادم و او نيز كنيز را كه بسيار شاد و خرم بود، به من تحويل داد.
من همراه آن بانو به منزلى كه براى وى در بغداد اجاره كرده بودم آمديم ؛ اما كنيز از نهايت خوشحالى آرامش نداشت نامه حضرت را از جيبش بيرون مى آورد و مرتب مى بوسيد. آن را بر ديدگانش مى گذاشت و به صورتش ‍ مى ماليد.
گفتم : اى بانو! من از تو درشگفتم . چطور نامه اى را مى بوسى كه هنوز صاحبش را نديده و نمى شناسى ؟
گفت : اى بيچاره كم معرفت نسبت به مقام فرزندان پيغمبران ! خوب گوش ‍ كن و به گفتارم دل بسپار تا حقيقت براى تو روشن گردد.
خاطرات شگفت انگيز يك دختر خوشبخت !
نام من ملكيه دختر يشوعا هستم . پدرم فرزند پادشاه روم است . مادرم از فرزندان شمعون صفا وصى حضرت عيسى عليه السلام و از ياران آن پيغمبر به شمار مى آيد. خاطرات عجيب و حيرت انگيزى دارم كه اكنون براى تو نقل مى كنم :
- من دخترى سيزده ساله بودم كه پدر بزرگم - پادشاه روم - خواست مرا به پسر برادرش تزويج كند.
سيصد نفر از رهبران مذهبى و رهبانان نصارا كه همه از نسل حواريون حضرت عيسى عليه السلام بودند و هفتصد نفر از اعيان و اشراف كشور و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان ارتش و بزرگان مملكت را دعوت نمود. با حضور دعوت شدگان - در قصر امپراطور روم - جشن شكوهمند ازدواج من آغاز گرديد. آن گاه تخت شاهانه اى را كه با جواهرات آراسته بودند در وسط قصر روى چهل پايه قرار دادند. داماد را با تشريفات ويژه اى روى تخت نشاندند و صليبها را بر بالاى آن نصب كردند و خدمتگزاران كمر به خدمت بستند و اسقفها در گرداگرد داماد حلقه وار ايستادند. انجيل را باز كردند تا عقد ازدواج را مطابق آئين مسيحيت بخوانند. ناگهان صليبها از بالا بر زمين افتادند و پايه هاى تخت درهم شكست داماد نگون بخت بر زمين افتاد و بيهوش گشت رنگ از رخسار اسقفها پريد و لرزه بر اندامشان افتاد بزرگ اسقفها روى به پدرم كرد و گفت : پادشاها! اين حادثه نشانه نابودى مذهب مسيح و آيين شاهنشاهى است چنين كارى را نكن و ما را نيز از انجام اين مراسم شوم معاف بدار! پدربزرگم نيز اين واقعه را به فال بد گرفت . در عين حال دستور داد پايه هاى تخت را درست كنند و صليبها را در جايگاه خود قرار دهند برادر داماد بخت برگشته را روى تخت بگذارند بار ديگر مراسم عقد را برگزار نمايند. هر طور است مرا به ازدواج درآورند تا اين نحس و شومى به ميمنت داماد از خانواده آنها برطرف شود.
مجلس جشن بار ديگر به هم ريخت
به فرمان امپراطور روم بار ديگر مجلس را آراستند. صليبها در جايگاه خود قرار گرفت . تخت جواهر نشان بر روى چهل پايه استوار گرديد. داماد جديد را بر تخت نشاندند بزرگان لشكرى و كشورى آماده شدند تا مراسم اين ازدواج شاهانه انجام گيرد. اما همين كه انجيل ها را گشودند تا عقد ازدواج ما را مطابق آيين مسيحيت بخوانند.
ناگهان حوادث وحشتناك گذشته تكرار شد صليبها فرو ريخت پايه هاى تخت شكست داماد بدبخت از تخت بر زمين افتاد و از هوش رفت . مهمانان سراسيمه پراكنده شدند و مجلس جشن به هم ريخت و بدون آنكه پيوند ازدواج ما صورت بگيرد پدربزرگم افسرده و غمناك از قصر خارج شد و به حرمسرا رفت و پرده ها را انداخت .))
رؤ ياى سرنوشت ساز
من نيز به اتاق خود برگشتم شب فرا رسيد. به خواب رفتم در آن شب خوابى ديدم كه سرنوشت آينده ام را رقم زد.
در خواب ديدم ؛ حضرت عيسى عليه السلام و شمعون صفا و گروهى از حواريون در قصر پدربزرگم گرد آمده اند و در جاى تخت منبرى بسيار بلند كه نور از آن مى درخشيد قرار دارد.
در اين وقت ، حضرت محمد صلى الله عليه و آله و داماد و جانشين آن حضرت على عليه السلام و جمعى از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عيسى عليه السلام از آنان استقبال نمود و حضرت محمد صلى الله عليه و آله را به آغوش گرفت و معانقه كرد. در آن حال حضرت محمد صلى الله عليه و آله فرمود:
اى روح الله ! من آمده ام مليكه دختر وصى تو شمعون را براى اين پسرم (امام حسن عسكرى عليه السلام ) خواستگارى كنم .
حضرت عيسى عليه السلام نگاهى به شمعون كرده و گفت :
اى شمعون سعادت به تو روى آورده با اين ازدواج مبارك موافقت كن و نسل خودت را با نسل آل محمد صلى الله عليه و آله پيوند بزن !
شمعون اظهار داشت : اطاعت مى كنم .
سپس حضرت محمد صلى الله عليه و آله در بالاى منبر قرار گرفت و خطبه خواند و مرا به فرزندش (امام حسن عسكرى عليه السلام ) تزويج نمود.
حضرت عيسى عليه السلام حواريون و فرزندان حضرت محمد صلى الله عليه و آله همگى گواهان اين ازدواج بودند.
هنگامى كه از خواب بيدار شدم از ترس جان خوابم را به پدر و پدربزرگم نگفتم زيرا ترسيدم از خوابم آگاه شوند مرا بكشند.
بدين جهت ماجراى خوابم را در سينه ام پنهان كردم به دنبال آن آتش محبت امام حسن عسكرى عليه السلام چنان در كانون دلم شعله ور گشت كه از خوردن و آشاميدن بازماندم كم كم رنجور و ضعيف گشتم عاقبت بيمار شدم دكترى در كشور روم نماند مگر آن كه پدربزرگم براى معالجه من آورد ولى هيچ كدام سودى نبخشيد چون از معالجه ها ماءيوس شد از روى محبت گفت : نور چشمم ! آيا در دلت آرزويى هست تا بر آورده سازم ؟ گفتم :
- پدر مهربانم ! درهاى نجات را به رويم بسته مى بينم . اما اگر از شكنجه و آزار اسيران مسلمان كه در زندان تواند دست بردارى و آنان را از قيد و بند زندان آزاد سازى اميدوارم حضرت عيسى عليه السلام و مادرش مرا شفا دهند.
پدرم خواهش مرا قبول كرد و من نيز به ظاهر اظهار بهبودى كردم و كم كم غذا خوردم پدرم خوشحال شد و بيشتر از پيش با اسيران مسلمان مدارا نمود.
رؤ ياى دوم پس از چهارده شب
بعد از چهارده شب بار ديگر در خواب ديدم كه بانوى بانوان حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام و مريم خاتون و هزار نفر از حواريون بهشت تشريف آوردند. حضرت مريم روى به من فرمود: اين سرور بانوان جهان ، مادر همسر تو است .
من دامن حضرت زهرا عليهاالسلام را گرفته و گريستم و از نيامدن امام حسن عسكرى عليه السلام به ديدنم شكايت كردم .
حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود:
تا وقتى كه تو در دين نصارا هستى فرزندم بديدار تو نخواهد آمد و اين خواهرم مريم از دين تو به خدا پناه مى برد. حال اگر مى خواهى خدا و حضرت عيسى عليه السلام و مريم از تو راضى شوند و فرزندم به ديدارت بيايد به يگانگى خداوند و رسالت پدرم حضرت محمد صلى الله عليه و آله اقرار كن و كلمه شهادتين (اءشهد ان لا اله الا الله و اءشهد اءن محمدا رسول الله ) را بر زبان جارى ساز. وقتى اين كلمات را گفتم فاطمه عليهاالسلام مرا به آغوش كشيد. روحم آرامش يافت و حالم بهتر شد. آن گاه فرمود:
اكنون در انتظار فرزندم حسن عسكرى عليه السلام باش . به زودى او را به ديدارت مى فرستم .
سومين رؤ يا و ديدار معشوق
آن روز به سختى پايان پذيرفت . با فرا رسيدن شب به خواب رفتم . شايد به ديدار دوست نايل شوم . خوشبختانه امام حسن عسگرى عليه السلام را در خواب ديدم و به عنوان شكوه گفتم :
- اى محبوب دلم ! چرا بر من جفا كردى و در اين مدت به ديدارم نيامدى ؟ من كه جانم را در راه محبت تو تلف كردم .
فرمود: نيامدن من به ديدارت هيچ علتى نداشت ، جز آنكه تو در مذهب نصارا بودى و در آيين مشركان به سر مى بردى حال كه اسلام پذيرفتى من هر شب به ديدارت خواهم آمد تا اينكه خداوند ما را در ظاهر به وصال يكديگر برساند.
از آن شب تاكنون هيچ شبى مرا از ديدارش محروم نكرده است و پيوسته در عالم رؤ يا به ديدار آن معشوق نايل گشته ام .
ماجراى اسيرى دختر امپراطور روم
بشر مى گويد: پرسيدم چگونه به دام اسارت افتاديد؟
جواب داد:
در يكى از شبها در عالم رؤ يا امام حسن عسكرى عليه السلام به من فرمود: پدربزرگ تو در همين روزها سپاهى به جنگ مسلمانان مى فرستد و خودش ‍ نيز با سپاهيان به جبهه نبرد خواهد رفت . تو هم از لباس زنانى كه براى خدمت در پشت جبهه در جنگ شركت مى كنند بپوش و بطور ناشناس ‍ همراه زنان خدمتگزار به سوى جبهه حركت كن تا به مقصد برسى .
پس از چند روز سپاه روم عازم جبهه نبرد شد. من هم مطابق گفته امام خود را به پشت جبهه رساندم .
طولى نكشيد كه آتش جنگ شعله ور شد. سرانجام سربازان خط مقدم اسلام ما را به اسارت گرفتند.
سپس با قايقها به سوى بغداد حركت كرديم چنانكه ديدى در ساحل رود فرات پياده شديم و تاكنون كسى نمى داند كه من نوه قيصر امپراطور روم هستم تنها تو مى دانى آن هم به خاطر اينكه خودم برايت بازگو كردم .
البته در تقسيم غنايم جنگى به سهم پيرمردى افتادم . وى نامم را پرسيد چون نمى خواستم شناخته شوم خود را معرفى نكردم فقط گفتم نامم نرجس است .
بشر مى گويد: پرسيدم جاى تعجب است ! تو رومى هستى ؛ اما زبان عربى را بخوبى مى دانى .
گفت :
آرى ! پدربزرگم در تربيت من بسيار سعى و كوشش داشت و مايل بود آداب ملل و اقوام را ياد بگيرم لذا دستور داد خانمى را كه به زبان عربى آشنايى داشت و مترجم او بود، شب و روز زبان عرب را به من بياموزد. از اين رو زبان عربى را بخوبى ياد گرفتم و توانستم به زبان عربى صحبت كنم .
مليكه خاتون و هديه آسمانى
بشر مى گويد:
- پس از توقف كوتاه از بغداد به سامراء حركت كرديم . هنگامى كه او را خدمت امام على النقى عليه السلام بردم ، حضرت پس از احوالپرسى مختصر فرمود:
چگونه خدا عزت اسلام و ذلت نصارا و عظمت حضرت محمد صلى الله عليه و آله و خاندان او را به شما نشان داد؟
پاسخ داد:
اى پسر پيغمبر! چه بگويم درباره چيزى كه شما به آن از من آگاه تريد!
سپس حضرت فرمود: به عنوان احترام مى خواهم هديه اى به تو بدهم . ده هزار سكه طلا يا مژده مسرت بخشى كه مايه شرافت هميشگى و افتخار ابدى توست كدامش را انتخاب مى كنى ؟
عرض كرد: مژده فرزندى به من بدهيد.
فرمود: تو را بشارت باد به فرزندى كه به خاور و باختر فرمانروا گردد و زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه با ظلم و جور پر شده باشد.
مليكه عرض كرد: پدر اين فرزند كيست ؟
حضرت فرمود:
پدر اين فرزند شايسته همين شخصيتى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در فلان وقت در عالم خواب تو را براى خواستگارى نمود. سپس امام هادى عليه السلام پرسيد: در آن شب حضرت مسيح عليه السلام و جانشينش تو را به چه كسى تزويج كردند؟
عرض كرد: به فرزند شما، امام حسن عسكرى عليه السلام .
فرمود: او را مى شناسى ؟
عرض كرد: از آن شبى كه به وسيله حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام مسلمان شدم ، شبى نبود كه آن حضرت به ديدارم نيامده باشد.
پايان انتظار وصال
سخن كه به اينجا رسيد امام على النقى عليه السلام به (كافور) خادم خود فرمود: خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد چون حكيمه خاتون محضر امام رسيد، حضرت فرمود:
- خواهرم ! اين است آن بانوى گرامى كه در انتظارش بودم .
تا حكيمه خاتون اين جمله را شنيد، مليكه را به آغوش گرفت . روبوسى كرد و خيلى خوشحال شد.
آن گاه امام عليه السلام فرمود: خواهرم ! اين بانو را به خانه ببر و مسايل دينى را به او ياد بده اين نو عروس همسر امام عسكرى عليه السلام و مادر قائم آل محمد صلى الله عليه و آله است
+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 و ساعت 5:1 بعد از ظهر |

در زمانى كه امام حسن عسكرى عليه السلام در زندان بود در سامراء قحط سالى شد و باران نيامد. خليفه وقت (معتمد) دستور داد تا همه براى نماز استسقاء (طلب باران ) به صحرا بروند. مردم سه روز پى در پى براى نماز به مصلى رفتند و دعا كردند ولى باران نيامد.
روز چهارم ((جاثليق )) بزرگ اسقفهاى مسيحى با نصرانيها و رهبانان به صحرا رفتند. در ميان آنها راهبى بود. همين كه دست به دعا برداشت باران درشت به شدت باريد بسيارى از مسلمانان از ديدن اين واقعه شگفت زده شده و تمايل به دين مسيحيت پيدا كردند اين قضيه بر خليفه ناگوار آمد ناگزير دستور داد امام را به دربار آوردند خليفه به حضرت گفت : به فرياد امت جدت برس كه گمراه شدند!
امام عليه السلام فرمود: فردا خودم به صحرا رفته و شك و ترديد را به يارى خداوند از ميان برمى دارم .
همان روز جاثليق با راهب ها براى طلب باران بيرون آمد و امام حسن عسكرى عليه السلام نيز با عده اى از مسلمانان به سوى صحرا حركت نمود همين كه ديد راهب دست به دعا بلند كرد به يكى از غلامان خود فرمود:
دست راست او را بگير و آنچه را در ميان انگشتان اوست بيرون آور.
غلام ، دستور امام عليه السلام را انجام داد و از ميان دو انگشت او استخوان سياه فامى را بيرون آورد امام عليه السلام استخوان را گرفت . آن گاه فرمود:
- حالا طلب باران كن !
راهب دست به دعا برداشت و تقاضاى باران نمود. اين بار كه آسمان كمى ابرى بود، صاف شد و آفتاب طلوع كرد.
خليفه پرسيد: اين استخوان چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: اين استخوان پيامبرى از پيامبران الهى است كه اين مرد از قبر يكى از پيامبران خدا برداشته است . هرگاه استخوان پيامبران ظاهر گردد آسمان به شدت مى بارد.
بدين گونه حقيقت بر همگان آشكار گشت و مسلمانان آرامش دل پيدا كردند.

+ نوشته شده توسط مرتضی حیدری در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 6:41 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM